پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
رويكردي به نامعقوليتهاي جهان معاصر
میراحسان احمد
قسمت پاياني
لاكپشتها، اصلاً اثري شعاري نيست؛ اگر گفتار آغازين، اطلاعاتي مستقيم درباره سينه ورزي كردها به تماشا گراني ميدهد كه خود خوب از اين جنابت با خبراند، ولي چنين خطايي ادامهدار و به معني ساختار و نحوه روايت شعاري فيلم به شمار نميآيد به عكس فيلم روايتي هنرمندانه، تلخ و مؤثر از رنجي است كه انبوه كودكان ستمديده كرد تحمل كردهاند.
شومي و سياهي محيط و مناسباتي سرشار از خشونت و ديكتاتوري و كشتار و جنگطلبي وحشيانه قدرتي جهان سومي، در فضايي مقوم اين جنايات كه فضاي مناسبات بينالمللي و سلطه جهاني، منافع ابر قدرتي و قدرتهاي سرمايهداري است، خوب نشان داده شده است.
نامعقوليت اين جهان گريبان آنها را گرفته است و از آنان معلوليني جسمي و رواني و در به در ساخته است و سه زمان آنان را به سياهي آغشته است. فيلم بدون شعار، تصاوير تكان دهندهاي از سياهي و رنجهاي اين سه زمان را نشان ميدهد.
در واقع من درباره ژرف ساخت سه زمان تاريك در فيلم حرف ميزنم كه به خصوص در ارتباط با شخصيتها و جسمهاي آسيب ديده كودكان شكل ميگيرد و همچون آينهاي گواهي دهنده، نامعقوليت جهان موجود بر فيلم احاطه يافته است و قبادي روايت آن را با تصاوير برگزيده و دقيق، و تنظيم درست زمانهاي سه گانه باز آفريده است.
زمان حال فيلم با زاويه ديد از بالا و لانگ شاتها، به ويژه در پي ثبت عمومي فاجعهاي است كه در جريان است. مردم منتظر خبراند و نظام موجود، مردم را از آگاهي يافتن از واقعيت و سرنوشت خود باز داشته است. مردم قربانيان بيخبر تصميمگيريها، شروع و پايان جنگهايي هستند كه خود هرگز نقشي در آغاز و انجام آن ندارند و ديده نميشوند. قبادي در اين زمان با شگردهاي مؤثري ما را جذب ميكند؛ مثل شيريني كودكان در دريايي از تلخي، قطع عضو، بيپناهي، يتيمي و...؛ هر چند لحظهاي كه پسرك كوچك عاشق ستلايت، موقع رفتن او براي نجات كودك كور، شعار ميدهد، فيلم اندكي شبيه آثار فرماليسم سوسياليستي ميشود.
به هر رو مؤثرترين سيماي سياهي در روايت زمان حال، آن نيست كه بزرگان عشيره و قبيله قصد دارند به وسيله آنتنها و چرخاندنشان، از آينده اضطرابانگيز و جنگ محتمل با خبر شوند؛ سياهترين بخش روايت زمان حال آن نيست كه جنگ ديگري اين كودكان معلول از جنگ و كشتار و نسل كشي صدام را تهديد ميكند چنان كه ميبينيم، اگر چه اگرين از اين جنگ گريزان است، زيرا بيش از پسران و مردان زجر ديده؛ اگر آنان دست و پا و چشم خود را از كف دادهاند، او روحش را باخته است، ولي با اين همه كاك ستلايت، حتي رؤيايي شيرين ميپرورد، آمدن امريكاييها براي او، به مفهوم نجات از اين با تلاق قير آلود لجن جهان سومي پر از استبداد و عقب ماندگي و رنجهاست. حتي براي هنگاو، پيشگوي دردمند، نيز تا پيش از پيشگويي آيندهاي ديگر و سرشار از سختيها، جنگ آتي كابوس نيست.
همچنين براي شير كوه و ديگران و حتي نه براي كاك اسماعيل كه نميخواهد برود و به خانوادهاش (خانواده زنش) در تركيه بپيوندد و همين جا مانده است، ولي براي اگرين همه چيز به گونه ديگري است؛ او ميخواهد بگريزد. آنچه براي ديگران دلبستگي و بهانه ماندن است. براي او نشان نفرت است. ديگران براي زمين و كودكانشان ميمانند، امّا اگرين كودكي همراه دارد كه به عكس ميخواهد رهايش كند، زيرا او تجسم كابوس هولناك و تجاوزي است كه همه هستي او را بر باد داده است؛ روحش را سوخته است و معناي ديگري از جهان و نامعقوليت و عدم اعتماد ساخته است.
اگر كودكان ديگر با جسمشان گواهي دهنده نامعقوليت جهاناند، او با روحش، روح سياه شده، بهت زده، رجز كشيده و ناتوان از دوست داشتن خود گواه اين تراژدي است. زمان حال براي او سياه است؛ چنان كه براي همگان تاريك است؛ زماني از بيپناهي و رها شدگي! ريشه اين تاريكي را ما در زمان گذشته، در كثيف بودن، سياه بودن و دهشت آن مييابيم كه ادامه دارد. با چسبيدن محصول آن (كودك كور) به دامنش.
آن زمان را در فيلم ما با فلاش بك تجاوز جمعي سربازان وحشي صدام به او كه دختركي بيپناه و گنجشكي در حال دست و پا زدن در زير جسم هولناك ديكتاتوري وحشيانه و بيقانون و خود سر جهان سومي و پان عربي است، مييابيم كه ستمش به كردها، يعني كشتار وزنده به گور كردن هزاران هزار مرد، جوان و زن و كودك حلبچه؛ يعني سركوب و نفي حقوق حقه مردم سرگشته از ظلم هزار سويه كه چه بسا براي آن كه رهبرانشان هر بار به دامان اين و آن قدرت آويختهاند، اين رنجها مضاعف شده است.
فيلم به سياهي و كثيف بودن زمان زندگي مردمي زجر كشيده، در چنگ ديكتاتوري بسنده نميكند، بلكه به پيشگويي هنگاو، زمان آينده هم زمان روشني نيست. ستلايت مردم و قبادي شايد امريكا را مثل صدام موحش نميدانند؛ آنان شايد حتي در زمان حمله امريكا اميدها و روشناييهايي ميپروراندند؛ چنن كه بازي رهبران كرد با قدرتهاي بزرگ اين توهم را پرورش ميداد و تا حدودي فيلم قبادي هم دچار آن است، ولي منصفانه بايد گفت كه كنايات نمادين و مبهم قبادي، زمان آينده را هم تاريك نشان ميدهد.
رنگ ماهي سرخ آزادي و خوشبختي از نوع امريكايي، در آب حل حل ميشود و به ماهي سياه تبديل ميگردد. ستلايت مفتون امريكا، با مينهاي امريكايي معلول ميشود و در زمان آمدن آنها، او عشقش را از كف داده و با همه انتظار براي رسيدنشان، حال كه آنها در جاده روان اند، به آنها پشت ميكند.
پيشگو فاجعهاي را در آينده پيشگويي ميكند؛ به اين ترتيب، سه زمان فيلم زمان تاريك است كه به ويژه در ارتباط با سرنوشت كودكان نمايش داده شده است. ساختار روايي و بصري فيلم، به خوبي تاريكي سه زمان و درد و رنج كودكان را نشان ميدهد. تا عقلانيت، استبداد و سلطه انسان بر انسان بر زمانهاي سه گانه فيلم است. كودكان بدينسان گواهي دهنده نامعقوليت جهاناند و فيلم ساز بدون شعار، به نامعقوليت حكومت در اين روايت گواهي داده است و پديدههاي قدرت موجود و حاكم بر ملتها و اقوام و جهان را فاش كرده است؛ اگر چه سخن فيلم نامعقوليت نظام سلطه جهاني ملايم است و با طنز در آميخته و چه بسا ريشههاي ماجرا را نديده گذاشته است.
فيلم با لحن تمسخرآميز به اعلاميههاي امريكايي كه وعده ساختن بهشت ميدهند مينگرد. امّا ما سربازان امريكا را يك هزارم سربازان صدام خشن نمييابيم و فيلم فراموش ميكند كه صدام بازيچه سياستي جهاني بوده است؛ بازيگري مناسب براي ايفاي نقشهاي جنونآميز! دنياي مدرن و سرمايهداري انحصاري هم بارها به اين نقش نيازمند بوده و در دهههاي متوالي در ويتنام، شيلي، ايران، يوگسلاوي تكه پاره شده و همه قارهها و بالاخره در عراق اين ديكتاتوريها و خشنونتها را بر ضد آزادي بر پا نگاه داشته و تا وقتي به نقش صدام احتياج داشته، او را پرورانده و زماني ميخواسته خود به صورت مستقيم حضور غارتگرانه داشته باشد، در نقش فرشته نجات ظاهر شده و رنجها و نا امنيهاي بيشتري را براي مردم عراق و جهان به ارمغان آورده و استقلال و آزاديشان را بيش از پيش نفي كرده است.
در اين محاسبات تنها چيزي كه مطرح بوده، منافع سلطه جويانه عليه رقبايي نظير چين بوده كه به عنوان نيروي اقتصادي برتر ظاهر شده است و راه مهار «يورو» و «دين» در اين حملهها و نابودي مردم اهميت مهمتري داشته و مسئله انحصار ذخاير نفت خاورميانه براي امريكا و شركتهاي امريكايي و چنگ زدن به منطقه و اجراي نقشه اسرائيل بزرگ حرف اول را زده است و هرگز به فكر آزادي و انسانيت نبودهاند.
داستان پايان دادن به ايدئولوژي خشن اسلام به سود توسعه صلح جوي مدرنيته هم، همان قدر ابلهانه است كه باور كردن نفوذهاي استعماري انگلستان در دوران قاجار با هدف عمران هند!؟
سلطه جويان خود اسلام خشن را در مدارس عربستان و پاكستان و سراسر منطقه توليد كردند و به آن دامن زدند؛ اسرائيل را بر پا داشتند و خشنونت را تشويق كردند؛ به شكل مستقيم يا غير مستقيم؛ امام موسي صدر صلح جو را به دست قذافي ديوانه حذف كردند؛ به جاي آرمانهاي صلحآميز يك انقلاب بدون خونريزي اسلامي، مشوق ترور و خشونت شدند و چون نتوانستند راه معنوي امام خميني را نفي كنند، بن لادن و طالبان به وجود آوردند و در داخل هم جناحها و جريانات متحجر را كه يا مخالف امام خميني بودند يا او را درك نكرده بودند، به نام اسلامي انقلابي معرفي كردند، در حالي كه امام در زمان حيات خود، هرگز از متحجرها دفاع نكرده و همواره موضعي صلح دوست، عدالتخواه، قانونگرا، آزاديخواه، مردم خواهانه و ترقي طلب داشت. براي آنكه رهبري و پيام آزاديخواه، معنوي و عارفانه انقلابي بدون خونريزي نفي شود، به فضاي كشتار و خشونت و ترور در ايران از دو سو دامن زدند و بالاخره چون با صدام موفق به حذف اين پيام ضروري آزادي و پيشرفت و نوگرايي براي مسلمانان نشدند، طالبان را پديد آوردند و از بازيگران آگاه يا ناآگاه نظير بن لادن، ملاعمر و صدام براي ايفاي نقش رهبري به ظاهر انقلابي استفاده كردند تا با توسعه خشونت و جنون، چهرهاي منفي از اسلام رائه دهند و جنگ صليبيشان را منطقي جلوه دهند و جهان را قانع كنند كه در پايان جنگ سرد، دشمن ترقي و آزادي اسلام است و بدينسان چنگال خونين سرمايهداري انحصاري را در غرب و كشورهاي خود و در جهان تحت سلطه بيشتر خرد كرده و قابل توجيه سازند.
وقتي به ژرفاي نقش امريكا و عطش تجارت او به سود شركتها و برنامههاي آتياش عليه آزادي مردم منطقه به سود سلطه خشن خود و اسرائيل فكر ميكنيم و به ياد ميآوريم كه اين موجود راه افتاده در جادههاي اربيل، همان است كه به نحوي بيسابقه به ياري اسرائيل متحد استراتژيكش در كشتار فلسطينيان و مهار آزاديخواهيشان برخاسته، در آن صورت اشارههاي فيلم را كافي نخواهيم دانست.
درست است كه در روي صحنه، جنايتكار صدام بود، امّا او بازي خود را چون بازيگر سرمايه خشن و قدرت سلطه جهاني پيش ميبرد و اگر براي علوم كُرد و مردم معمولي اين قابل فهم نيست و آنان دچار توهم ميشوند، اصلاً قابل قبول نيست كه يك كارگردان جوان و جهان ديده، سطح نقد و نگاه و معرفت و آگاهي اثرش را تا حد بازي ديپلماتيك و يا تلقي عاميانه فرو آورد و يا لااقل اصل ماجرا را كه اهميت امروزي دارد، با اشاره و كنايه ناپي گير به پايان آورد. شايد اين برق فريباي اسكار است كه اين زبان روشن را به همان وضوح محكوميت صدام در فيلم لاك پشتها، ناممكن ساخته است. منظور شعار دادن نيست؛ منظور كاربرد همان شيوهاي است كه صدام، زندگي و دردهاي دوران او در فوج فوج كودكان معلول افشا شده است. صدام امروز يك ماجراي به پايان رسيده و مرده است. نامعقوليت جهان و قدرتها، امروز در سايه سلطه شوم قدرت امريكايي فاجعههايي نو ميآفريند و چون اين پديده غير انساني و مناسبات كهنه و وحشيانه ادامه دارد، هنوز صدامها با ماسك دموراسي، ميتوانند در فلسطين و عراق و هر جاي جهان به سود منافع كشور مسلط جنايت بيافرينند.
به هر حال، نامعقوليت اين جهان در محدوده كش صدام به خوبي فاش شده است. امّا به همان اندازه، ريشه مهمتر از صدام تاريكيها افشا نشده است.
البته نامعقوليت اين جهان در محدوده كنش صدام به خوبي فاش شده است، امّا به همان اندازه، ريشه مهمتر از صدام تاريكيها افشا نشده است.
البته نامعقوليت فضاي زيستي مردم ستم كشيده در فيلم به زيبايي و دهشتانگيزي وجود دارد. بازار اسلحه اربيل، ماهوارهها و رجوع به رسانههاي كشورهايي كه براي تقسيم جهان مردم را ميكشند و متأسفانه آنها هم مردم و واقعيتها را نشان نميدهند و اخبار را تا اندازه مجازي كردن واقعيت به سود خود، ترويج و تبليغ مينمايند و... اينها هم ما را از فضاي نامعقول زندگي دردمندانه منطقهاي با خبر ميسازد كه گرفتار هزار و يك بلاست.
امّا فيلم ضمن آنكه نشان ميدهد عقل مدرن، چه عقل جهان سلطهجوي غرب و چه عقل ديكتاتوريهاي منطقهاي دچار نامعقوليت است و نامعقوليت اين نامعقوليت را فاش ميسازد، ما را از عقلانيتي ديگر با خبر ميسازد كه معقوليت جان آگاه از رنجها است؛ هنگاو با همه دردها، نشان مردمي است كه شكنجه به رياضت و رياضت به حكمت و شهودي در او ختم شده كه عقل دروني پيشگوي او و هستي عارفانه و آگاهانه است؛ به اميد روزي كه اين معرفت دروني، نقص بيدستي او را جبران كند و با عقل آزاديخواه و سازنده زندگي بياميزد كه راه مردم كرد، مردم عراق، مردم ايران مردم مسلمان و همه مردم جهان چيزي جز آميزگاري معنويت و ماديت، معرفت و سياست و ساختن جهاني آزاد، پيشرفته، عدالت جو، صلح طلب و پر از دوستي نيست.
شايد امروز به آرمانهاي بزرگ با چشم تحقير نگريسته ميشود. سرمايهداري جهاني، جهاني بيآرمان را ترويج ميكند تا خود را پايان تاريخ قلمداد كند، امّا مردمي كه رنج ميكشند و ميانديشند و متعجب ماندهاند و گرفتار سلطه و استبداداند، جز پيدا كردن راه آزادي و پيشرفت خود و رهايي از سلطه و مدل سلطه پذيرانه قدرتهاي چپاولگر و بيترحم راهي ندارند و همه ملل تحت سلطه و همه مردم جهان، كسب آزادي از چنگ ديكتاتوري و سلطه داخلي و خارجي را دوست ميدارند و خواهان آن هستند و اين به معني همان آرمان آغاز تاريخ انساني است كه به تاريخ وحشيانه سلطه كه تا امروز ادامه دارد و جنايتها آفريده پايان ميدهد. الگوي رنجهايي كه به آگاه دلي و روشن ضميري و تزكيه و مهر و طلب آزادي و ساختن درباره زندگي ختم ميشود و دانايي و علم و اشراق و حكميت و معرفت را بر هم ميآميزد و جانمايه رهايي فرد و جامعه بشري ميكند، از نمونه هنگاو و ضرورتهاي او فرا ميرويد.